تبليغاتX
حرف معمولی

حرف معمولی

منوچهر آتشی

عبور آخر
با پاهایی از باران و رداها و دامن‌‏های از آب
از مغیلان زاران , آن همه بران
می توان گذشت آسان
( تاریخ شعر این را
مكتوب كرده
)
البته
اگر آن خیسی خاص
موی و دهان و چانه ات را
تراوان شود
این كه می بینی هر خاری
گلبرگ لاله ای به منقار دارد
و هر ستاره از دهان خدایی پنهان می برند
این رمز زخمی می گوید
من از صراط گذشته ام
گذشته ام
هر چند مستقیم
- چنان كه گفته بودند نبودند
نبود اما
من اكنون در دوزخم
و دست راست تو از آنطرف پل
در دست چپ من قفل است
می توانم عبورت دهم ,
اما
حس می كنم كه زبازوی راستم
- در انتهای دنده ها
خبر چینی از فردوس
در كاربازی توطئه‌‏ای است
تا انقلاب دوزخی‌ ما را
خنثی كند
می‌‏توانم آری
می توانستم اگر باران
پیراهنی از اكسیژن می پوشاند
بر تو ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:33  توسط من  | 

دروغگو

یه عده آدم هایی هستند که یه مدلی هستند اما انگار خودشون هم از این که این طوری هستن خوششون نمی یاد چون دائم سعی می کنن تو فکر کنی این طوری نیستن

مخصوصا دروغ گوها... اینا همه اش به آدم دروغ می گن و دوست دارن تو باز باورشون کنی...

بعد هی آدم گول می خوره و هر بار یه مدت بعد دروغی که شنیده فکر می کنه خب این طرف دیگه اصلاح شده.. این فکر باهات می مونه تا دروغ بعدی که بشنوی و ببینی که نه این هنوز اون عادت زشتش رو داره..

اصلا دروغگویی ژن داره و یه دروغگو هرگز اصلاح نمی شه ولی اینکه این موضوع چطوری باید یاد آدم بمونه از اون چیزاس که هیچ ایده ای دربارش نداشتم!

 اما تازگی ها تا یه جمله ای  از این آدم ها میشنوم توی ذهنم فوری تفسیرش می کنم مثلا می گم " چه دورغ باحالی" یا " چه دروغ عشقولانه ای" یه همچین چیزایی تا همیشه یادم باشه اونی که دارم می شنوم اونی نیست که باید بگه این فقط اون چیزیه که دوست داره من باور کنم.......

و تو دروغگوی فریبکار: خب فکر کن دارم دوباره باورت می کنم...هر طور راحتی...چون دیگه خسته شدم از اینکه هر بار سر یه حرف مچگیری کنم و بعد قول بگیرم و قول بدی که تا همیشه فقط حقیقت بین مون باشه...

تو نمی تونی...هیچ وقت نمی تونی راست بگی و باهام صادق باشی و من و فریب ندی چون این ژن توی وجودت هست...همین...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 18:49  توسط من  | 

قلب ما آدم ها مثل خیابونه... که ماشین ها ازش رد می شن...

بعضی ها سریع و بی توجه... بعضی ها آروم و بی سر و صدا

بعضی ها سنگین می رن و ترکش می ندازن...

اما بعضی ها ...

بعضی ها آروم می یان و همون گوشه کنار ها پارک می کنن...هیچ وقت نمیرن و برای همشه می مونن و نمی تونی نبینیشون...

هیچ وقت نمی تونی نادیده بگیریشون...

حتی اگه هزار تا ماشین دیگه اونجا پارک کنند...فقط اونه که برای همیشه می مونه و هیچ جایی نمی ره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 13:30  توسط من  | 

عشق ها...

بعضی عشق ها زندگی آدم رو می سازند...

بعضی عشق ها زندگی آدم رو نابود می کنن...

بعضی عشق ها هر دو کار رو می کنند ...اینا اون عشق هایی می شن که فراموش کردنشون غیرممکن ...یعنی تا آخر عمرت یه چیزی از این عشق با تو می مونه...هر جا که بری...یا هر جور که باشی...

اما فرق می کنه که اول زندگی تو بسازن بعد نابود کنند یا اول نابود کنند و بعد بسازن...

اونایی که اول می سازند و بعد نابود می کنن اونایی هستن که تموم می شن...

اونایی که اول نابود می کنن و بعد می سازن ادامه پیدا می کنند....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:53  توسط من  | 

کاش فراموشی قرص داشت آدم می خورد و یه دفعه همه چی تموم می شد

انگار که از اول هیچی نبوده...ولی فراموش کردن خیلی طول می کشه یه جورایی با مدت زمان رابطه نسبت تصاعدی داره...

اگه زندگی واقعا مثل فیلم ها یه فیلم نامه داشته آدم بعضی صفحه ها رو پاره میکرد و میریخت دور...

یا یه نقاشی بود که می شد با پاک کن هر جاش و که می خوای پاک کنی....

نمی دونم اگه یه حقیقتی بود که من نمی دونستم و یه نفر دیگه ازش خبر داشت ترجیح می دادم که بهم بگه یا اینکه نه...

نمی دونم الان من باید به اونایی که حقیقت رو نمی دونن چیزی بگم یا نه؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:33  توسط من  | 

مشکلات همیشه هم بد نیستن...مهم اینه که چطوری بهشون نگاه کنی....

امروز به خودم یه نگاه تو آئینه انداختم ..احساس کردم اصلا خودم رو نمی شناسم....

به خودم گفتم ناسلامتی قراره چند سال دیگه تو بشی یه روانشناس که به مردم کمک کنی با مشکلاتشون کنار بیان یا اونا رو حل کنن اونوقت برای خودت نمی تونی کاری کنی؟...

اصلا مگه با رفتن یه نفر از زندگیت چه اتفاقی می افته که این طوری داری خودت رو آزار می دی....

به هر حال زندگی ادامه داره و تو می تونی ازش لذت ببری یا عذاب بکشی ...

این اتفاقات نیستن که باعث می شن ما خوشحال باشیم یا ناراحت ..این نوع نگاهمون به اتفاقات که باعث می شه احساسی داشته باشیم...

نمی خوام اجازه بدم اشتباهات یا نقاط ضعف یه نفره دیگه همه زندگی من رو تحت تاثیر قرار بده...و خوشحالی و ناراحتیم بستگی به اون داشته باشه....

من لیاقت این رو دارم که خوشحال باشم تو هر لحظه ای و بهترین ها رو داشته باشم...

از این لحظه به بعد هیچ اهمیتی نداره که اون چی کار می کنه ....مهم اینه که من چی کار می کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:14  توسط من  | 

زمان...

یه وقت هایی زمان خیلی بی معنا می شه...

یه دفعه چشم هاتو باز می کنی و می بینی یه هفته گذشته...دلت می خواد برگردی عقب به اونجایی که یه هفته پیش بودی...

گاهی یه هفته برای آدم یه عمر طول می کشه اما یه وقت هایی یه هفته برات مثل یه ساعت می گذره..

این هفته برام به اندازه یک سال طول کشید....

الان یه لحظه حساب کردم و دیدم دقیقا یه هفته پیش همین موقع ها بود...اول فکرکردم اشتباه می کنم اما درسته

همه اش یه هفته گذشته یه هفته پر از عذاب که نمی دونم چرا نصیبم شد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 0:32  توسط من 

یعنی من عاشق اینم که وقتی بیرونم با وقتی توی خونه ام از زمین تا آسمون فرق دارم...

هر چقدر بیرون شاد و سرحال و پر جنب و جوش و منظم و فعالم....توی خونه تنبل و بی خاصیت و افسرده ام...

یعنی همین که از خواب بیدار می شم بدون اینکه از تخت بیام بیرون با چشم های نیمه باز اول موبایلم و از پایین تخت  برمی دارم و نگاه میکنم که ساعت چند بعد همون جور دراز کشیده لپ تاپ و باز می کنم و یه نوبت به خودم بد و بیراه می گم که چرا براش پسورد گذاشتم که انقدر روشن کردنش دنگ و فنگ داشته باشه و تصمیم می گیرم که همون روز پسورد رو بردارم....البته این تصمیم رو یه ۲ هفته ای هست گرفتم ولی عملی نشده یعنی یه کم که سرحال می شم می بینم برنداشتننش بهتر از برداشتنشه یعنی خب اینم یه جور امنیت به خصوص الان که به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد ندارم...

مراسمات لپ تاپ روشنی که تموم شد. همون جور توی تخت سر می زنم به جاهایی که باید از ایمیل و مسنجر گرفته تا وبلاگ هایی که می خونم اون وسط هاش هم یه چند تا کتاب آموزشی ای چیزی دانلود می کنم که احساس بیهودگیم سر به فلک نکشه خلاصه یه ۷-۸ ساعتی طول می کشه من از تخت بیام بیرون اونم نیم ساعت قبل از بیرون رفتن از خونه.....

حیف که از کل این حرکات دوست داشتنی نوشتن وبلاگ یه جورایی حذف شده.....یعنی دیگه حسش زیاد نیست ...اون موقع ها حداقل می دونستم یه نفر هست که می یاد و می خونه و براش مهمه که چی نوشتم...اما الان؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 8:11  توسط من  | 

حرف معمولی...

دل کندن از وبلاگ مثل دل کندن از یه دوست یه خونه یا هر چیز خاطره انگیزه دیگه ایه ..مخصوصا اون قسمت آرشیو که راحت آدم رو می بره به روزایی که به راحتی یادت نمی یاد...بعد وقتی می خونیشون انگار میری به اون روزها....

دل کندن از یه وبلاگ خیلی سخته مخصوصا اگه اون رو با کسی شریک باشی یا برای کسی ساخته باشی...

سختیه بعدی عادت کردن به وبلاگ جدیده...

هیچ کدوم از شما تا حالا این حس یا تجربه رو داشتید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 12:7  توسط من  |